-->

مرگ دخترانه ها ...

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


دختر ها به يکجايي از زندگي که برسند يا بهتر بگويم , دختر ها را به يک مرحله اي از زندگي که برسانيد , خيلي چيز ها برايشان رنگ مي بازد ..


يا بهتر بگويم , رنگ خيلي چيز ها را در برابرشان سياه مي کنيد ...


تا يک برهه اي از زمان , مي ايستند , مردانه مي جنگند , مردانه مي شکنند و باز مردانه با قامت خميده مي ايستند و مي ايستند و مي ايستند ...


اما از يک جايي به بعد , نا ندارند ...


از يکجايي به بعد کور مي شوند به هرچه در دنياي اطراف بود ..


دنيا که نه , جهنم !


از يک جايي به بعد تقلا مي کنند , دست مي اندازند به هر سويي که هست , به هر سمتي , به هر کناري ...


خودشان را بالا بکشند , نفسشان را از اين احتباس بيرون آورند ..


تا يکجايي براي زنده بودن مي جنگند , براي رنگ دادن به دنيايي که شما برايشان کرديد جهنم , مردانه مي ايستند و مردانه خفه مي شوند در خودشان , مردانه کور مي شوند روي تمام کبودي هاي تنشان , مردانه لال مي شوند بر تمام فرياد ها , لابه ها , ناله ها ... ناله ها ... ناله ها ... تا يک جايي در خودشان مي ميرند .. از يکجايي به بعد مي خواهند زنده بمانند ...


غلط مي کند هر آنکه مي گويد رابطه ات را با نامحرم رها کن ... بيخود مي گويد , چرت مي گويد هر آنکه مي گويد سمت رابطه با نامحرم نرو ...


هرکه اين را گفت بايد کوبيد در دهانش , بايد گردنش را گرفت , آنفدر فشرد تا ناخن هاي دست را فرو کرد در جانش , بايد او را زد , بايد خون را در دهانش ديد , بايد زجر کشيدنش را با جان لذت برد , بايد  صداي شکستن استخوان هايش را با تمام وجود شنيد .... 


هيچ دختري به اختيار , وجود نازک لطيفش را حرام ٍ بي ارزشي نمي کند ..


اين بي ارزشي که حال ارزشي را دارد به پايين مي برد , دست رنج شماست ... !


دسترنج تمام رنگ هايي است که از دنياي صورتي رنگ دخترانه اش دزديديد ...


برو ...


برو , دوست شو


کنارش بمان


هرچند کوتاهي کنارت باشد


برو


رنگ بده به اين سياهي لعنتي ..


دستت رسيد , خودت را مست کن ... 


نگذار خيال اين دنيا بماند در دلت ...


دستت رسيد , دود کن .. منگ باش ... نگذار سياه بماند بيش از اين 


که اگر نکني


که اگر نروي


مي رسي درست به اينجايي که من ايستاده ام ...


شکسته , خميده , خونين , کبود , لال , بي صدا , پر درد ...


مي رسي به اينجايي که درست رنگهاي دزديده شده ام را , رنگ مرگ پر کرده و رنگ مرگ ...


مي رسي به اينجايي که ديگر هيچ چيز , هيچ چيز تسلايت نمي دهد جز بريده شدن اين نفس پر درد ...


جز غرق شدن و لذت نفس کشيدن خفگي ...


مي رسي به جايي که نه برايت موي بلند ارزشي دارد , نه لباس زيبا , نه روي آراسته , نه اندام متناسب و نه هيچ چيز , هيچ چيزي که در دنيايي دخترانه راه دارد ..


دنياي من , مدت هاست مردانه شده ..


به نامردي , مردانه شد ...


از همان مردانه هاي جنگي ...


از همان مرد هاي دلتنگي که سال هاست مي جنگند , سالهاست شده اند مرز بين مرگ و زندگي , سالهاست روي لبه ي باريک خطي راه مي روند که نمي دانند انتهايش , بوسه بر آغوش دلتنگي فرزندي است که حال ديگر با آخرين تصويرش که در جيب سمت چپ , درست روي قلب است ,  فرق دارد يا بوسه بر دستان فرشته اي که مُهر راحتي مي زند بر تمام اين ثانيه هاي درد ...


 


اين دنيا , دنياي رنگ هاست ...


گر رنگي را بردارند , 


گر رنگي را بدزدند


گر رنگي را از تو دريغ کنند ...


رنگ ديگري منتظر است تا بنشيند درست سر جاي همان رنگ ربوده شده ..


اين دنيا در هر حال بايد رنگي داشته باشد ؛


صورتي نشد , کبود مي شود


کبود نشد , خوني مي شود 


خوني نشد , به رنگ اشک در مي آيد و واي بر روزي 


واي بر روزي که رنگ مرگ گيرد و بميرد در مرگ رنگ ها ... 

چه حکمتي است ، ميلاد تو را عطر گل نرگس به پا مي دارد !

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


و در عين ميلاد حسن دوم زهرا ( عليهما السلام ) بنشسته ام بر گوشه اي ، قلم در دست گرفته و آرام آرام ، بيشتر و بيشتر در خود مي پيچم ...


چه بنويسم ... ؟!


چه گويم که اين خجسته روز را تبريک باشد ... ؟!


عقل عاجز است ،


ذهن مي ماند گوشه اي ...


اين چه مکثي است طولاني ... ؟!


اين چه حکمتي است ... ؟!


اين آيه چيست که دائم بر ذهن مي خواند و مي خواند و مي خواند ... ؟!


 


" والقلم و ما يسطرون " 


 


اين آيه چيست ... اين قسم چيست که چيزي بر اين دفتر نگاشته نشده بر جانم مي آيد ... ؟!


هرچند که تا حال هم اين هايي بر اين برگ برگ زندگي حکايت شده ، از من نبود ...


که قرآن سراسر تضمين است ، سراسر عين گوهر نور است ، سراسر تضميني است آشکارا که در ضمن حيات بشري در صفحه صفحه اش مراعات نظيري دارد که مراعات مي کند حال نظيران مرا ... ! 


هر آيه گويي در دلش تمام آيات ديگر را جاي داده ...


خدا قلم در دست گرفته ، ادبيات عاشق شده و مجنون مانده خيره به راه واژه ها ... 


چه سري است ... ؟! 


 


" والقلم و ما يسطرون " 


 


و قسم به آن چه مي نويسد ...


ما که بي سوادان راه توييم که تو در هيچ علمي نگنجي و هيچ واژه اي تو را تعريف نباشد ...


نوشتن ...


نوشتن ...


نوشتن ...


و قسمي بر آن ... 


 


که " اقرا " ،


" اقرا باسم ربک الذي خلق " 


که "بسم الله الرحمن الرحيم " 


که تو مي گويي بنويس 


بر دو چشمم ...


ما را چه به اين حرف ها که حرفي براي گفتن نداريم مادامي که تو هستي و همچنان جبرييل امين بر گوشمان لالايي نور مي خواند و تو را برايمان شرح مي کند ...


تو مي گويي قلم در دست گير ،


مي گيرم ...


که گر بنا بر دست گرداندن بر خجسته ميلادي باشد که نازنين دردانه اش ...


مي گردانم ...


که بر نوري بگردانم


که تويي گرداننده ي نور 


گراننده ي تمام هستي ...


که تمام عالم گرديده به فدات 


به نگاهت 


که کائنات به دور تو طواف مي کنند


که کعبه به شور تو قدم در راه نهاده 


حج مي کند بر کويت ...


که رو سپيد شود 


که محرم روي تو بماند ...


که بي دليل نيست که مي گويند ، هر اتفاقي را حکمتي است ...


کعبه خود ، محرم کوي توست 


در صفا و مروه ات


به شوق زمزمي که روان شود از چشمانش 


مي دود ...


بي قرار


ديوانه وار ...


آقا جان ...


شرح صدر کعبه بر يد الله 


تمامش بهانه بود ..


او انتظار مي کشيد


تا دست دردانه ات


به بهانه ي تبرکي بر پدر 


بر سرش کشيده شود ...


نه ، نه ... !


شفا نمي خواهد


که از دوست دردي دارد کان درد به هزار درمان ندهد ... 


در واقع 


تبرک پدر ، بهانه است


که لحظه لحظه ي جان بر اميرمونان علي بن ابي طالب ( عليهما السلام ) فدا شده ...


اين دست برکت بر سرش


بهانه ايست براي کعبه 


تا خود را تبرک کند ... 


به نفس هاي نازنين مهدي ( عج ) ...


ميبيني ؟!


جهان تماما به عشق به پاست ... !


ـــ


+ نمي شود گفت چرک نويس .. که ايمان دارم همين چند واژه تحفه اس از اوست که نور است و نور لکن ، تدوين اين حقير ، آنگونه نبود که بايد باشد ... و باز هم در وصف او ، ماند !


#س_شيرين_فرد


گمان کنم بهترين عيدي ، طلب کردن تجلي نور ( عليه السلام ) است ...


تحفه مي بريم بر عرض تبريک ...


ظهور ماه شب هاي تارمان صلوات 


 

نفرتي عاشقانه ...

بسم الله الرحمن الرحيم


 


نفرت تجلي عشقي است جاودان که من باعشق ، نفرت مي ورزم ... 


با عشق ، نفرت ورزيدني بي پايان را شروع مي کنم و باعشق نفرت مي ورزم به تک تک آدم هاي اطرافم ... به تک تک ثانيه هايي که بايد در اين جهنم شوم ، سپري شود ...


به ...


با عشق ، بذر نفرت در دل مي کارم ، عاشقانه آبش مي دهم و مثل کودکي  اميدوارانه به خاک خيره مي شوم تا سر از آن برآورد ... 


جوانه زند ...


بزرگ شود ...


گل دهد ...


ميوه شود ،


تا ميوه ي دل بچينم ...


تا ... 


آري !


من اميدوارانه ، گل نفرت را با عشق هديه مي کنم به آدم هايي که ثانيه هايم را سياه کردند و سياه ...


حتي اگر نبودند ، نبودنشان برايم دردي بود ، بس عظيم ...


مدت ها قبل بايد اين کار را مي کردم ...


مدت ها قبل بايد ، دانه ي نفرت در دل مي کاشتم ، از خون خودم آبش مي دادم ، نور چشم به آن مي تابيدم ، بزرگش مي کردم ، پرورشش مي دادم ..


اما حالا هم دير نيست ... 


که گل نفرت از قلب ، برچينم و در گلداني درست روي ميزم بگذارم ...


جايي که هر روز پشت آن کار مي کنم و هر روز او را مي بينم ... 


عطرش را مي شنوم ...


کتاب هايم را در سايه ي گرد افشاني هايش ورق مي زنم ...


در ريشه دواندن هايش ، قلم مي چرخانم و هوايش نفس مي کشم ...


عميق ... 


تا تک تک لحظاتم ، قرين اين نفرت شود ...


نفرتي به عمق يک زندگي ... 


دير نيست ...


دير نيست که حال خودم را صد هزار بار تحسين مي گويم که چه کار خوبي کرده ام اما بيشتر از آن خودم را لعنت مي کنم ! 


که چرا قبلتر ، اين لطف را از خودت دريغ کرده بودي ... ؟!


آدم هايي که قدر عشق نمي دانند ، آدم هايي که شوق نگاه نمي خوانند و عطر محبت را از تن تو نمي شنوند ،


مستحقش هستند ... 


من عاشقانه متنفرم از تک تک لحظات عمر گران بهايي که در اين زندان غمبار ٍ درد سپري مي شود ،


من عاشقانه متنفرم از لبخندي که روي لبم رنگ باخته و همانجا خشک شده ، آن هنگام که به هرکس مي رسم ، مجبورم در جواب احوال پرسي هايش بگويم ؛ خوبم !


من عاشقانه نفرت دارم حتي از عشق ...


از عشق لعنتي .. 


که هر بار شور چشمانم را بيشتر مي کرد و مرا اميدوارتر مي کرد به گل دادن جاي لمس دست محبتي بر تنم ...


اما هر بار اين دست ، آن چنان محبت مي کرد که جايش کبود مي شد ...


که شور محبتش ، درچشم هايم ، اشک مي شد و اشک ... 


آري


حال ديگر ،


بالغ شده ام  ... 


کامل شده ام ...


...


که بلوغ و کمال آدمي به فهم اين نکته ي ظريف است ...


که جمال زندگي به همين لحظه هاي پر ز نفرت و خشم است ... 


به همين اشک هاست ...


آري ... 


اين يک تصميم آني است ...


درست است ...


اين يک تصميم آني است که تحول هاي عظيم ، در چشم بر هم زدني اتفاق مي افتند و فرصت هاي گران بها در کسري از ثانيه از دست مي روند .. 


من اين فرصت را ، با جان و دل نگاه داشتم که تحولي به عظمت زندگي درش نهفته بود ...


اين ... 


اين ، تصميمي آني است اما کاملا عاقلانه ...


 


فقط حيف ،


حيف ...


حيف که


دير اين حقيقت را دريافتي ... !


چقدر شکسته شدي ... 


ساجده جانم !


عزيزکم ...


دختر کوچکم ...


دير دريافتي ...


آنقدر دير که عادت کرده بودي ، به جمع کردن تکه تکه هاي لگدمال شده ي دلت از زير پاهايي که استوار ايستاده بودند بر شکستن تو ... 


 


ـــــــــــــ


#س_شيرين_فرد


 

سوگند ...

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


و قسم به التماسي دردناک


آن هنگام که از چشمان عسلي رنگ دختري ، فرو مي ريزد ...


ميبيني ؟! چشماني که  بايد عاشقانه ، عشوه کنند و آرام آرام عشق طلب کنند ، رنگ باخته اند ...


قسم به ثانيه هاي درد ...


قسم به تنهايي ...


قسم به ... 


 

برچسب ها :

سوگند ...,سوگند

چشم هايت ...

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


قرآني که من ، 


امروز 


اينجا


در اين دادگاه جدايي


بدان قسم ياد مي کنم ،


چشمان توست ... !


و چه خوب ناميده اند ؛ داد ، گاه ... 


که گاه ِ داد است


گاه ِ فرياد خون ...


از عمق جان ... 


من اينجا ،


امروز


براي خون هاي چکيده از فرياد هاي نالانم 


بر چشمان تو


قسم ياد مي کنم ... 


مگر نه آنکه


هر کشوري


سوگندش را به دست کتاب مقدسش مي دهد ... ؟!


کشور من دست هاي گرم توست 


به آئين تشيع ... 


من هم شيعه ام ...


شيعه ي گام هاي با وقار تو 


آن هنگام که به برکت ترنم وجودت


ايمان آوردم ... !


 


 امروز


به پاي محاکمه


بر آيه آيه ي چشمانت قسم ياد مي کنم ،


 


اصلا مي داني چيست ؟!


چشم ها ، از روز ازل با دروغ بيگانه بودند ... !


ـــ


#س_شيرين_فرد

آرام بگير ...

*بسم الله الرحمن الرحيم*
 
 
نفس هايت را ،
عميق بکش ... 
بگذار درد
تا عمق جانت فرو رود ...
درد که بسيار شود ، بي حس مي شوي
آرام ميگيري !
 ـــ
#چرک_نويس

تلقيني بيهوده !

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


 


اينقدر بي تابي را چگونه در وجودت جاي داده اي ... ؟! آرام باش ...


آرام ... 


اينقدر دلتنگي چگونه در دلي جا شد که شکسته است و هر گوشه اش را دردي گرفته ...


اينقدر دل مشغولي چگونه ميان درد هايت جا شد .... 


آرام باش ...


آرام بگير ...


ساجده ...


زندگي زيبا تر از اين حرف هايي است که تو در اوهام خودت مي پروراني ...


زندگي اينقدر آشوب نيست


درد نيست


دلتنگي نيست ...


چه ات شده ؟!


کجا مي روي


چه مي کني که زبانت اين چنين بند آمده ...


چه مي کني که اين چنين بغضي بر تو نازل شده ... 


آرام باش ..


آرام ... 

امسال هم مثل سال قبل ...

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


هميشه در فکرم ، روز تولدم روزي بود که ديگران ، اطرافياني که جانم براي آن هاست ، برايش روز شماري مي کردند ...


به خاطرش داشتند و برايش برنامه مي ريختند ..


هميشه در ذهنم اينطور بوده و حتي اگر خلافش بر من ثابت مي شد ، بار ها و بار ها خودم را گول مي زدم ...


دليل مي آوردم


بهانه مي تراشيدم


که اين طور ها هم نيست ... !


هميشه روز تولدم ، در ذهنم روزي بوده که از قبل همه براي غافلگير کردنم تلاش مي کردند ... 


اما از پارسال ،


از سال قبل ، درست روز تولدم ، متوجه شدم که اينطور ها هم نيست ...


هيچ وقت نبوده ...


درست از روزي که خودم ، براي خودم برنامه ريخته بودم ، پدرم  در بهترين جاي شهر و رستوران مورد علاقه ام جا رزور کرده بود تا با دوستانم خوش باشيم


خواهرم بليط سينما خريده بود ، کافه گرفته بود ، خانه اش را براي شادي ها و ديوانه بازي هاي بعد از کافه ي من و دوستانم آماده کرده بود ... 


درست همان وقتي که پدرم کيک خريده بود ...


درست همان ثانيه ، درست همان ساعت ، درست همان روز که مي رفتم تا آماده شوم براي رفتن به رستوران ...


درست همان لحظه


فهميدم که اينطور ها هم نيست ...


هيچ وقت نبوده ...


درست همانجايي که زدم زير همه چيز و تولدي نخواستم ...


درست در بازار موبايل تهران ، که پدرم مي خواست هديه ام را خودم انتخاب کنم ... 


درست همانجا بود که تنها به تسليتي بر تولدم بسنده کردم ...


درست همانجا بود که فهميدم اينطور ها هم نبوده ...


امسال هم مثل سال قبل


امسال هم درست در روزي که بيست و نه روز مانده به روز تولدم ،


بهم مي زنم ...


تمام برنامه ها را ...


که قرار بود


برايم


تولد بگيرند


آن هم وقتي که


با دوستانم


مرا به سفري مي فرستند ،


جايي غير از تهران ...


جايي دور ...


خيلي دور ...


اين بار تنها مي روم


دور ...


خيلي دور ...


تا ديگر باز نگردم !

مرديم ..

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


در باز شد و صداي گريه و گريه و گريه و يک آن نفهميديم چه شد که اين دختر گريان آمد پريد دقيقا در بغل ما و محکم ما را چسبيد و به گمانم يک نيم ساعتي گريه کرد !


همه اش در تمام اين مدت در عين شوک وارده و سکوت ناشي از آن به دنبال حل اين مسئله بودم که اين کرک ها و مو مانند هاي سفيد روي لباس او چيست که دائم در چشم و گوش و دهان و لباس هاي من است ! تهش هم مثبت فکر کرديم که لابد ژاکتي چيزي بوده !


از قضا ... 


دو ساعت بعد کاشف به عمل آمد خانم محترم دو عدد نازنين دارند که در حال حاضر در فصل ريزش مو هستند :||||


مرديم تا به خانه رسيديم


مرديم ! 

برچسب ها :

مرديم ..,مرديم
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد