-->

نقدي بر مراسم ها و جشن هاي دانش آموزي

 


هوالرحمن


سلام عليكم


نفس ايجاد يك جو شاد ، با نشاط و مناسب در ميان درس هاي مختلف و فشار درسي وارده ، عمل و کار و فعاليت بسيار خوب ، متفاوت  و مفيدي است لکن برخي حواشي و برخي کارشکني ها و بعضا برخي اعمال که در عين نادرست بودن و ترويح موارد نا معتبر و نا درست  به زعم عده اي صحيح است ، باعث به انحراف کشيده شدن اين فرصت مناسب براي نشر و آموزش و تعليم و پرورش و يا حتي باعث اندوه قلبي دانش آموزان مي شود گرچه هدف اين نيست و جشن هايي نظير دهه ي فجر ، جشن پيروزي انقلاب اسلامي ، جشن هاي ديني و مذهبي نظير عيد غدير خم ، ولادت ائمه ي اطهار عليهم السلام  ، جشن هاي ملي و آييني و سنتي نظير يلدا ، نوروز  و ... صرفا براي ايجاد يک محيط با نشاط ، آشنايي با مفاهيم ديني ، بزرگان و آئين و سنت ملي و ... است اما برخي موارد باعث نرسيدن به اين هدف مي شود .


مواردي نظير اجبار دانش آموز به انجام برخي کار هاي خلاف ميل ايشان ، نظير مجري گري در صورتي که دانش آموز سال سوم يا سال چهارم ترجيح مي دهد بجاي نمايش يا مجري گري و تمرين براي اين ها به موارد مهم تر و آينده ساز تري نظير امتحانات نهايي و کنکور بپردازد ، البته اين جريان مرز باريکي با اقداماتي به ظاهر ناخوشايند براي دانش آموز اما در اصل و باطن شيرين و شخصيت ساز براي مقابله با ترس صحبت در جمع و عدم اعتماد به نفس و تعادل ميان درس و تفريح دارد که بايد به آن توجه شود . 


مواردي نظير اين مورد باعث ايجاد يک احساس اندوه و احساس بد نسبت به آن جشن يا آن مناسبت مي شود ، آن هم به طور ناخودآگاه . 


برخي موارد نظير مناسبات ديني و مذهبي نيازمند تفکر عميق تر و عمل بهتري مي باشند براي مثال در برخي مکان ها به انحرافات وارد شده در دين يا برخي مسايل نادرستي که در دين وارد شده بها داده شده و صرفا بدليل مطابق ميل انساني و مطابق نظر عده اي خاص بودن ، از گفتن مسئله ي اصلي و صحيح پرهيز مي شود و اين باوجود اين مسئله مي باشد که اسلام اصلي و چهره ي واقعي اسلام بسيار شيرين تر و دل نشين تر از اسلام عرضه شده ي نادرست امروزي است . مناسبات ديني نيازمند حضور يک متخصص مي باشند و يا اگر امکان اين مسئله نيست مي توان از متخصصين کمک گرفت ( از طريق تماس با مراجع پاسخگويي قم ، استفاء و ... ) براي مثال دف زدن در ميلاد عزيزان و بزرگان دين و يا بعضا گيتار ! با خواندن مداحي !!! در چنين مراسم هايي ( که حتي صاحبان اصلي اين مراسم ( عليهم السلام ) از اين امر رضايت ندارند ) از طرف مراجع بزرگوار ديني رد شده و حرام دانسته شده که متاسفانه برخي مدارس به بهانه ي جذب ، از راه هاي نادرست استفاده مي کنند اما بايد توجه داشت که هدف ، وسيله را توجيه نمي کند .


در مراسم هايي مثل صبح گاه ، اقتضاي زمان و شرايط دانش آموز ايستادن به مدت طولاني براي مثال سي يا حتي چهل و پنج دقيقه آن هم در ابتداي صبح نيست کما اينکه در هر شرايط و زماني درست نيست فردي ايستاده نگاه داشته شود و شما نشسته و صحبت کنيد . اين حرف تاثير نخواهد داشت هيچ ، اثر منفي هم خواهد گذاشت !( البته اگر به مسئله ي حق الناس نيز  توجه نشود و فقط جنبه ي روانشناسي در نظر گرفته شود ! ) 


برخي مدارس به سبب رفع تکليف مراسم را بسيار سطحي برگزار کرده که گاها باعث زدگي و يا خستگي دانش آموزان شده و برخي ديگر صرفا براي تبليغ نام مدرسه به مراسم هاي بسيار پر هزينه و تجملاتي که دانش آموز را از درس دور کرده و از حد تعادل لازمه خارجند ، مي پردازند .


برخي ديگر هم دانش آموز را به هزينه هاي سنگين و کار هاي غير معقول وا مي دارند . 


برخي مدارس هم به گزارش هاي جعلي و دروغين اکتفا مي کنند و ترجيح مي دهند تا زمان مراسم را براي کلاس هاي درسي صرف کنند که بايد توجه داشت درس خواندن محض ، باعث خستگي ، زدگي و يا حتي افت خواهد شد کما اينکه بسياري از مدارس بجاي زنگ ورزش ، تاريخ ، جغرافي ، دفاعي يا ...  دروس ديگري را جايگزين کرده اند اما اداره برنامه اي را دارد که در آن ساعت هاي استاندارد به چشم مي خورد . 


بايد توجه داشت که تمامي لحظات عمر ، فرصت يادگيري است نه فقط در سر کلاس و تمامي شرايط و حالات پيش رو و پيش آمده، آموزنده هستند نه فقط فرمول هاي نوشته شده روي تخته ، حال مي توان از اين ها استفاده ي درست و مفيد کرد و يا خير !


جشن ها و مراسم ها نيز از اين قاعده جدا نيستند . 


در پايان تشکر مي کنم براي انتخاب افرادي براي نظر خواهي که بطور مستقيم با اين جريان همراه هستند و مسلما نظرات سازنده تري خواهند داشت و اقدام شما براي پيگيري اين مسائل سبب بهبود و رشد و کمال بيشتري خواهد شد .


متشکرم که شنونده ي حرف هاي حقير بوديد . 


ساجده شيرين فرد 


نوزده بهمن ماه يک هزار و سيصد و نود و پنج 


ياعلي ...


 


 


ــــ


+ بگذريم از آنکه اين نقد را تکه تکه کردند و تنها قسمت هايي را که دلخواه بود حذف نکرده و چاپ کردند ! مهم آن است که مطلبي که بايد ، گفته شد . 

آي آسمان ، آرام


بسم الله الرحمن الرحيم


 


آي  آسمان ؛


صداي من را مي شنوي ؟!


مرا مي بيني ؟!


صورتم را رو به تو گرداندم تا بگويم


چند کلامي با تو حرف دارم


چند دقيقه بيشتر نيست ...


به پاي حرف هايم بنشين ولي


حواست باشد


اگر آزارم دهي


اگر بر من خشم گيري و رعد زني


دانه دانه اشک هايم را گله به مادر (سلام الله عليها ) مي کنم ...


که من فرزند ِ زهرايم ...


با خود چه فکر مي کني  ؟!


فکر مي کني چون دلت آسماني است و آبي ، مي تواني دل بشکني ؟!


فکر مي کني چون رنگ ِ نيلي ِ تو بازتاب ِ رنگ ِ دل ِ درياي ِ بي نهايت ِ اقيانوس است ، مي تواني رنگ ِ نفس هاي بابا ي مرا خون کني ؟!


فکر  مي کني چون ابر در دامان خود داري که کسي بر تو خشم مي کند ، برش اشک مي ريز و بر سرش فرياد ِ رعد سر مي دهد ، مي تواني اشک دختري را بروي گونه هايش جاري کني ... ؟!


فکر  مي کني چون دمت نسيم و بازدمت تخت ِ روان ِ گلبرگ هاي گل سرخ در هواست ، مي تواني نفس کسي را تنگ کني ؟!


با خود چه فکر  مي کني ؟!


تنها تويي که شب هايت را لالايي ستاره ها صبح مي کنند ؟! ماه ِ من اين روز ها لالايي نفس نفس هايش ، خس ِ خس ِ آن سينه اي که نمي دانم چطور آن دل ِ دريا درش جاي گرفته را نداي شب هاي ِ تاري ساخته که براي من ...


که براي من دير صبح مي شوند که چقدر اين شب طولانيست که ...


که بابا را امشب سرفه ها بيدار نگاه داشتند که کنار ِ ما بنشين که ما ...


آهاي آسمان


آرام باش


آرام ...


اهواز جانباز ِ شيميايي هم دارد ... !


 


ـــــــــــ


+ در پي ِ آمدن ِ بي اجازه ي ذرات گرد و غبار به اهواز


#س_شيرين_فرد 


غوغاي درد

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


 


تمام مدت انتظار ، اضطرابي در دل ، بلوا مي کرد ...


برايش حمد مي خواندم ، آيه الکرسي ...


ديگر نه برايم تصادف مادرم مهم بود و نه ضربه اي که به سرش خورده بود ...


نه حتي شوک وارده به مادرم ... 


فرياد هاي دختر در سرم بود ... 


از ته دل داد مي زد ، از ته دل طلب مي کرد مرگش را ...


چه شده بود ؟! چه شده بود که دختري به اين زيبايي و جواني ، درست زماني که مردي چشم به راه اوست تا به نامش شود ، هرچه قرص دارد به يکباره سر کشد ؟!


قلبم در فشار بود ،


حال او را مي فهميدم ، مي دانستم ، حال او را خوانده بودم ، امتحان داده بودم ...


دردش را مي دانستم ...


دختر جوان زيبا رويي که حال حتي روي پاي خود هم نمي تواند بايستد ،


حال حتي تا بيمارستان جانش نمي ماند و اينجا ، درست در يکي از درمانگاه هاي کوچه پس کوچه ها بايد اقدامات اوليه اش انجام مي شد تا منتقل شود ... 


ديشب ،


شب دردناکي بود


شبي که صبحش هنوز که هنوز است ، نرسيده و من


در حسرت آنکه چرا سرش را در آغوش نکشيدم تا آرام گريه کند ؟!

برچسب ها :

غوغاي درد,غوغاي

با همين زمزمه ها ، قد کشيديم ...

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


- مامان ... ! موهامو مي بافي ... ؟!


 


روي زمين نشسته بودم ؛


آرام به مو هايم ، دست مي کشيد و برايم زير لب روضه زمزمه مي کرد ...


 


- انا اعطيناک الکوثر ... 


 


ـــ


#س_شيرين_فرد 

و باز تنهايي

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


حاملگي شيرين است ،


حاملگي خيلي شيرين است ...


حاملگي شيرين ترين دوره اي است که يک زن مي تواند در تمام طول عمرش طي کند ؛


حتي شيرين تر از دوران دبيرستان 


شيرين تر از خاطرات نمکين صندلي هاي دانشجويي


شيرين تر از تمام دوران نامزدي و حتي ...


حاملگي ، شيرين ترين دوره ي زندگي يک زن است ...


حاملگي شيرين ترين دوره اي است که در تمام اين هستي مي تواند طي شود ... 


نه ماه شيرين ؛


نه ماهي که از اولين روزش ، يک حس غريب مادرانگي در وجودت مي دود ،


يک حس غريب شانه کردن و دست کشيدن بر موهايش


يک حس عجيب دوست داشتن ،


يک دوست داشتن عميق ، خيلي عميق ...


اولين روزش را حتي اگر هم باخبر نباشي ، مادرانه طي خواهي کرد و تا آخرين روز تمام اين نه ماه ، عاشقانه پاي تمام مادرانگي ها خواهي ايستاد ...


حاملگي ، زيباست 


دنياييست براي خودش


اينکه تو هر کجا که مي روي ، کسي همراهت باشد حتي در گريه هاي پنهاني شبانه ات


کسي که بتواني با او حرف بزني ،


کسي که دلتنگي برايت نگذارد ، کسي که هر گاه دلت گرفت دست بر شکمت کشي ، او تکان بخورد و تو شروع کني آرام آرام برايش باريدن ... 


کسي که با غمت ، غمگين شود ، با شادي ات خوشحال ...


کسي که تمام اضطرابت را به جان بخرد و تا آخرين لحظه ، کنارت باشد ...


کسي که نگذارد احساس تنهايي کني ، لغت نامه ات را اصلاح کند و در مقابل تعريف تنهايي بگذارد ، يافت نشد !


کسي که درست در شلوغ ترين بي کسي هايت ، آرام بيايد کنارت ، بماند ، باشد ، گوش کند ...


و چه حيف که پس از سالها انتظار به نه ثانيه اي مي گذرد اين لذت شيرين ،


و ما زن ها ...


و باز تنهايي .. 


 


ــــ


#س_شيرين_فرد


 


 


 

خاصيت خاص بودن

هوالرحمن الرحيم


 


شور همان دويدن هاي حياط دبيرستان ، در ما جوانه زد ...


حالا امروز ، ساعت پنج و سي دقيقه ي عصر بود قرارمان ..


همه مان ، همه مان ، همه مان آمده بوديم ...


درست همانجايي که براي اولين بار او را ديديم ...


دبير درس اختصاصي سال دوم و سوم دبيرستان ...


هر کداممان از سويي ، از گوشه اي از شهر آمده بود ، دختر هاي لوس و نازدانه ي خانواده حالا همه شان يک اتوبوس را هماهنگ کرده بودند تا بيست سي نفري و به تنهايي و بدون هيچ بزرگتري بروند و بشوند يک تسلا در بي قراري هاي جان همسري که در حق ما مادري کرده بود .. 


امروز ، مراسم ختم بود ... 


ختم همسر ِ دبيري که مادري بود برايمان ... 


عقربه ها به وعده گاه رسيدند ، کم کم چهره ها ظاهر شدند مقابل درب دبيرستان ...


اما ...


اين چهره ها آن چهره هايي نبود که من هر روز هفته مي ديدم ، اين ها آن سادگي را نداشتند ، اين ها آن نور ، آن شور ، آن جواني .. 


چهره ها يکي پس از ديگري عجيب تر مي شدند ...


لباس ها ... 


هوا سرد بود ، داخل دفتر نشستيم و جز من ، باقي مشغول يک کار بودند !


 


- بچه ها هيچ فکر مي کردين يه روزي تو دفتر دبيرستان رژ بزنيم ؟ 


- يا اصلا با اين لباسا اينجا باشيم ... ؟!


- يا بي واهمه با گوشيامون ور بريم ؟!


 


و در اين ميان، 


من تنها محجبه بودم ...


من تنها کسي بودم که طره اش بر پيشاني جا خوش نکرده بود و  آرايشي جز لبخند رضايت او بر چهره نداشت 


و چقدر زيباست اين يکي يکدانه بودن ،


اين لطف بي کران او که تو يگانه باشي و خاص ... 


متفاوت ...


اينکه همه از ابهت چادر مشکي ات بگويند و بس ... 


ميداني ؟!


خدا چيز هايي را خاص خلق کرد و اين روز هاست که خاص بودن آدم هاي خاص تجلي مي کند ... 


و خدايا ،


خدايا شکرت که مرا وابسته نکردي به چيزي که القا کند من زيبايم !


تو باورم دادي که زيبا ترينم و درگير ابروي برداشته و خط چشم و رژ و ... ام نکردي ... 


که چه دردسري است ، چه فلاکتي است وقتي که خودت را زنجير کني به اين ها تا احساس کني هستي !


ديروز 


ديدم


تو را


ميان 


آسمان 


چه زيبا بود ... !


 


#س_شيرين_فرد


چرک نويس 

هرکسي را در آغوش مي کشم ، به دنبال عطر تو !

بسم الله الرحمن الرحيم
 
 
گويي صداي دلي شکسته مي آيد ...


گويي صداي قدي خميده مي آيد ...


گويي مي رسد به گوش ، صداي اشک هاي بي وقفه ...


آرام آرام ، گام هاي سنگين ، خسته ، شکسته ...


نفس هاي کوتاه و بريده ...


مرا چه شده است ؟!


مرا چه شده است که تمام طول مسير را با بغضي پيمودم ، بسي نا آشنا


بسي غريب ...


اين غربت ، حس بيگانگي نبود ،  نه ، نه ...


 گويي اين غربت از جنس آشنايي است ...


تا کي بايد مرا اشک هايي باشد در چشم ، حلقه شده  ...


پس کي ؟! کي مي رسد زماني که اين بغض نا آشنا ، دست بردارد از گريبانم ...


کي به سر مي رسد اين خفگي ...


سنگين و آرام ...


گام هايي که بر زمين کشيده مي شوند ، گويي جاني را در اين تن نمانده که بلند کند  گام هايش ...


گويي اين تن ، بي رمق مانده ، گويي دلي است که مي کشد به دندان تني را که نگاهت به عقب بازمي گردد جز بي اختياري نمي بيني ...


اصلا چه شد که حال من اينجا ، در اين آستان ايستاده ام ... ؟!


چرا هرچه اين قطار تند تر مي دود و من صفحه هاي کوير را تند تر با چشمانم به عقب ورق مي زنم ، دلي تنگ تر مي شود ...


 دلي که گويي حال عاجز مانده زبانش ز وصف ..


بغض هي بيشتر مي شود ...


بيشتر و بيشتر و چيزي شبيه خفگي که نه واژه اي تواني به در آري و نه اشکي ...


هر چه نزديکتر مي شوي ... 


اين چيست ؟!


اين چيست که تمام اين مدت بر جانم حلقه کرده ، تنگ تر مي شود ... 


غم دوري نيست ...


نه ... 


غم نزديکي است ، حزن سرور وصل است ..


جنس اين اشک ها تفاوت مي کند که گويي ملائک دست بر تبرک آن دراز کرده اند که حوض کوثري قدم به چشمان ما نهاده ...


من که نمي خواستم به اين سفر بيايم ... 


همه چيز چشم بر هم زدني گذشت ... 


همه چيز دقيقا همان شد که گفتند ، آمد و مبلغ سفرت را پرداخت و رفت ...


بنا نبود بيايم ..


همه چيز گويي از صداي همان گام هايي بر قلب او نازل شد که دلش اين چنين عاشقانه مرا روانه کرد ...


هنوز والله خير حافظينش در گوشم مي خواند


هنوز آب پشت سرم ... 


نکند اين اشک ها را دارم پشت مسافري مي ريزم ..


نکند اينجا عزيزي آمده است به سفر


نکند او را نشناسم


نکند ديده ام ، نبيند


نکند ...


هنوز گاه و بيگاه هاي بي قراري اش در التماس دعا هاي محزونش ، پيداست ...


نکند اصلا اين سفر ، به بهاي همان دعاهايي است که دستي به تمنايش گشاده شده ...


جنس اين بغض چيست که حبل وريد نيز در جوارش ، مي دود به تمام تن ...


جنسش نمي دانم


خطش نمي خوانم ...


همينقدر مي دانم که جاني 


جاني دارد جان مي دهد ... 


و حالا ...


بي اختيار جدا مي شوم از گروه


تازه پيدا شده ام ...


گويي تازه جوانه زده ام ...


بي اختيار گام بر ميدارم ...


بي اختيار گام هايي است که در سلسله اشک ها بازتاب مي کنند


بي اختيار حوض دو چشمم لبريز مي شود


بي اختيار رهگذران را در آغوش مي کشم


هق هق هايم بروي شانه هاشان به يادگار مي ماند 


بي اختيار اين سفرنامه همه اش مي شود از تو گفتن ..


بي اختيار ...


سرم سنگيني مي کند 


گويي دنيايي بر سرم سنگين است 


گيج مي رود


درد مي کند ...


اين اشک ها چيستند ... ؟!


به جماعت دل هاي شکسته خواندم نماز مغرب را ، عشا را ...


لکن ،


لکن نمي دانم اقداي نماز زيارتم به که بود که اين چنين هواي نوراني اش در نفسم جا خوش کرد ، نمي دانم مقتدا که بود که هق هق ها به احترامش بلند شدند ...


من به او ، به عدل او به ايمان او نديده ايماني آورده ام که آورده ام که بماند ...


هرچه ضريح را نزديکتر مي بينم


تار تر مي شود ...


دعاي باران مي خوانيد ؟!


بر دلم ... 


که اين چنين جوشش زمزم جاي قدم هاي تو بر دو چشمم ، مي شود تجلي آمين ملائک ... ؟! 


اين حال چيست که دايم بر لب دارم ذکري که نکند خدا ز من بگيرد اين حال نوراني ؟!


راه باز مي شود


نمي دانم چيست حکمت اين روز ...


راه باز مي شود و حالا من ، درست زير پاي شما و جز چهره اي نيست بر خاطرم ...


که امن يجيب المضطر اذا دعا و يکشف السوء ... 


که دلي آورده ام مضطر ،


دلي آورده ام بي قرار ...


نه دل خود ...


که حال کم کم دارد پرده ها برداشته مي شود ز حکمت اين حال ...


اين ها نکند همان التماس دعا هاي مادري است که برکت کرده است به جان فرزندش که من نائب جان اويم در اين وادي مقدس ...


که پا برهنه زمين را بوسيدن هايم ...


خدايا


خدايا گفته بودي که به حتم دعاي مادر در حق فرزندش مستجاب است ، به حتم ...


خدايا ...


نمي شود اين يکبار استثناء قائل شوي ؟!


نمي شود اين يکبار دعاي فرزندي را مستجاب کني به حق مادر دور مانده اش ... ؟!


گويي دل اوست که در جان من مي تپد ...


گويي دست اوست بر ضريح


گويي اين چادر کشيده بر مشبک هاي نقره اي ، بال هاي اوست ...


گويي اين اشک ها


اين ...


چه شده است ..


چه شده است که اين چنين دختري ، بي قراري مي کند ...


اين چنين در آغوش زائران تو جان مي دهد ...


اين چنين ... ؟!


ــــــ


+  هرچه بخواهي بنويسي ، نمي شود ادا حق مطلب آن طوري که بايد ...


+ دوست داشتم در موردش حرف بزنم


با يکي


بشينم


... 


#س_شيرين_فرد


لبخند تلخ ٍشيرين شده

بسم الله الرحمن الرحيم


 


اين بار ، خدا


تجلي عاشقانه هاش رو درست وسط درس خشک و خشن حد نشون داد ...


تايم کلاس شروع شده بود ، سر کلاس بوديم هممون ...


کمي دير اومد دبير ... 


طبق معمول ادامه ي مبحث روز قبل يعني حد رو داشتيم ، يه عده تست ميزدن و يه عده هم داشتن جزوه تکميل مي کردن ...


پاي تخته ، ضوابط اعداد و ارقام پشت هم پشت هم رديف مي نشستند و خيره مي شدند به چشم هاي ما تا جواب رو از تو دلشون بخونيم .... 


هميشه متوجه غم توي چشم هام بودم ، هميشه ....


رديف آخر آخر مي نشينم  ...


همه براي شيطنت هاشون ميان رديف آخر و من فقط براي به حال خودم بودن ، يه جايي کنار پنجره کز کرده بودم و خيره شده بودم به ... 


نميدونم به چي ... 


اما چشم هام رو مي ديدم ...


انگار زل زده بودم تو چشم هاي خودم و خط به خط حرف هاشو گريه مي کردم ... 


هميشه غم تو چشم هامو ميدونستم ... 


اما هر بار که سعي مي کردم بيشتر پنهانش کنم ، بيشتر خودشو نشون مي داد و تهش منتهي مي شد به ... 


چشم هام درست فرداي تولدم ، غمگين تر از هميشه بود .. 


از هميشه محزون تر ، از هميشه خيس تر ... 


توابع رو فقط نگاه مي کردم اما در واقع مثل هميشه يه جاي ديگه بود ، دلم ، فکرم ... 


سرم رو انداخته بودم پايين ...


صرفا مي شنيدم و مي نوشتم ، فکرم جاي ديگه بود ..


حل مي کردم اما صرفا مثل يه روبات ...


شکسته بودم ... 


اين بار بيشتر از هميشه ... 


امروز ، بچه ها اصرار داشتند رديف وسط بشينم ... 


نمي دونستم چرا


اما مي دونستم هر باري که بيشتر باهاشون قاطي مي شدم ، بيشتر کشفم مي کردن ...


حالا ديگه نگاه مي کنن به سرعت نوشتنم ...


ميان ميگن مثل هميشه نمي نويسي ...


چي شده ... ؟!


حالا خطمو تحليل مي کنن ، طرز دست گرفتن خودکارم ..


کمتر سرمو بلند مي کنم ، آخه چشم ها هيچ وقت نمي تونن سکوت کنن ...


دروغ نمي گن ... 


حالا ديگه مجبورم بيشتر از هميشه بخندم ،


تلخ ....


بيشتر از هميشه تظاهر کنم ...


بيشتر از هميشه ... 


نشسته بودم و توي حال خودم داشتم تو ذهنم با هرنر و صفر حدي کلنجار مي رفتم ...


در کلاس باز شد ...


سرمو بلند نکردم ...


حوصله نداشتم اما متوجه سکوت حاکم به کلاس شدم ...


براي يه لحظه نه صداي کشيده شدن گچ روي تخته مي اومد ، نه صداي جواب هايي که بچه ها پيدا کرده بودند و نه حتي ....


هيچ صدايي ...


حس کردم بچه ها دورم کردن ... 


ناخود آگاه سرم بلند شد ... 


موندم شوکه ... 


بي هيچ واکنشي فقط نگاه مي کردم ... 


در کلاس باز شده بود و يکي کيک دستش بود و ديگري بشقاب و چاقو ... 


روي کيک ،  شمع بود ، درست به تعداد سال هاي عمرم ... 


دستمو گرفتن ، دورم کردن ، بردنم درست نشوندنم پشت ميز دبير ، کيک رو گذاشتن جلوم ... 


هنوز شوکه بودم ...


 برام تولدت مبارک مي خوندن ...


حتي هماهنگ کرده بودن که عکس بگيرن ... 


بچه ها برام پول گذاشته بودن و تولد گرفته بودن ... 


فقط هاج و واج نگاه مي کردم ،


اين بهت رو ريحانه شکست ، 


با کيکي کردن صورتم :| !


برا يه لحظه از ته ته ته دلم خنديدم ...


هيچ وقت ، هيچ وقت  تا به امروز غافلگير نشده بودم ...


اونم اينجوري ،


جايي که تصورشم محال بود 


زماني که تصورشم محال بود 


و حتي ...


فقط نگاشون مي کردم ، 


مونده بودم چي بگم ...


ميومدن ماچم مي کردن ، بغلم مي کردن ...


رفتم که صورتمو بشورم ، 


معاونمون کشيدم کنار : 


- تولدت مبارک .  به بچه ها ميگم چرا برا ساجده تولد مي گيرين ؟ ميگن چون دوستمونه ، ميگم چرا پس براي بقيه تولد نگرفتين ، ميگن آخه اينو خيلي دوسش داريم ... 1


تمام کادر مي دونستن ...


تمام بچه هاي پايه ...


همه مي دونستن ،


همه


همه ، حتي دبير هاي مرد 


به جز من ... !


بهترين هديه اي بود که امسال گرفتم : ) 


ــــ


1 . هرچند سر کلاس به خون من تشنه ان :| !


کلمات بي رحمند ، هيچ وقت نمي تونن حق مطلب رو اونطوري که هست ادا کنن !


حس ديروز ، واقعا گفتني نيست ... 


ديروز بردنم پينت بال برج ميلاد ، بعدش ...


خيلي خوب بود ...


خيلي ...


ديگه باور کردم که هيچ وقت نمي تونم ازش يه جوري که شايسته باشه تشکر کنم ، خيلي وقته داره لطف رو در حقم تموم ميکنه :)‌


#س_شيرين_فرد

ميدان عشق بازي

بسم الله الرحمن الرحيم


 


چه بگويم ... ؟! چه نويسم ؟! که قلمي لال مانده است ... 


چه نگارم که بغض ها همانطور ايستاده اند به بهت ... 


نه پايين مي روند و نه اشک مي شوند ...


همه اش ذکر آيه الکرسي بر لب ...


مگر نگفتي خدايا ؟! مگر نگفتي دور مي کند بلا ، حفظ مي کند جان ؟!


همه اش با خيال آنکه ستوني عمود ايستاده باشد ، پناهگاهي آنجا باشد ، نفس هايي هنوز جان داشته باشند ... همه اش ، همه اش ، همه اش ...


گويي اين تمام ملتند که جان هاشان در غبار فرونشست آسمان ، مي تپند .. 


بلاتکليفي حس عجيبي است ...


يک چيزي شبيه احتضار ..


شايد هم خود احتضار است و اين سوالات شب قبر که آمد ... ؟! نيامد ... ؟! 


خدايا ...


ناله هاي يا زهرا را نشنيدي ؟! آن هنگام که ساختماني به احترام صاحب نام زانو زد ... ؟!


خدايا ...


پرچم مي گردانند ... 


خدايا ..


علمدار نيامد ...


خدايا


هنوز بچه ها بر اين باورند که عمو مي آيد ...


عمو با آب مي آيد ...


و آب ...


آب که روشني است پس چرا اين ديدگان خيس ما روشن نمي شود ... ؟!


حس غريبي است آنکه نه آرايه برايت مهم باشد ، نه زيبايي ، نه دستور زبان صحيح و نه هيچ و هيچ و هيچ ...


فقط بخواهي بنويسي ...


فقط بنويسي که آرام گيرد اين جان آرام نشدني ٍ آشفته ...


فقط بنويسي به التماس 


بنويسي به ناله


بنويسي به تمنا ...


به تمنا ...


به تمنا ..


نکنيد دريغ زمزمه هاتان را ...


شايد گوشه اي ، آمين فرشته اي دل شکسته را آمين گفتند ؛


شايد فردا تيتر يک تمام خبر ها ، زنده و سالم بودن فرشتگاني بود که همه مان بخاطرشان در سوگ نشسته ايم ...


 


تمام آناني که سوختند و پر کشيدند ...


تمام جوان هايي که با اميد فردا آمده بودند ... 


تمام عروس ها و داماد هايي که لباس سفيد بر تن نکرده ، کفن ...


اصلا ببينم ...


اصلا ببينم چه کسي گفت اين ها مرده اند ؟!


پيکري که نيامده ...


چرا با جان هاي آشفته بازي مي کنيد ؟! شايد دلي را نور اميد در آغوش گرفته ، گرم مي کند ... 


 


خداي من سنگ را در کنار شيشه ، نگاه مي دارد ...


خداي من تواناست 


تواناست


تواناست ...


حمد بخوانيد ..


حمد بر شفاي تمام دل هايي بخوانيد که باور کرده اند که .. 


 


چرا تمام اين مديران و مسئولان مي آيند و با يک لبخندي تلخ و مليح و با شجاعت تمام مي گويند اميدي به زنده بودن هيچ يک از مفقودين نيست ؟!


چرا مي گويند با منطق جور نيست اگر زنده باشند ؟!


پس خدايا اين همه ذکر دعا چه مي شود ؟!


خداي من در وادي منطق نمي گنجد که منطق قبول نمي کرد آتش گلستان شده بر ابراهيم را ، چاقو ي ذبح اسماعيل را  ... 


منطق نمي پذيرفت و نمي پذيرد ..


منطق نمي پذيرد که عمو نيايد ...


که علمي بر زمين بماند ..


که هنوز هم منتظرند ؛ ابوالفضل گويان ...


 


خدا را نشناخته ايد ؟!


اليس الله بکاف ... ؟!


خدايا


کفايت مي کني بر تمام درد ها ...


بر تمام مادرانگي ها 


بر تمام همسرانگي ها 


بر تمام بي تابي ها ..


بر تمام گرفتگي ها 


بر تمام انتظار ها 


بر تمام نماز ها


بر تمام اشک ها


بر عشق ...


عشق ..


عشق ...


خدايا ...


الهي ...


 الهي جانم ...


سيدي ...


و ربي ...


من 


لي


غيرک ... ؟!


چه کسي را جز تويي دارم که خودت گفته اي معَم هستي اينما که باشم .. 


تو بودي


تو زير تمام آوار هاي غم ، دستت را گرفته بودي بر سر تمام آنان که ، ايثار گريشان تجلي الهي گفتن جانشان و لبخند تو تجلي عبدي گفتنت .. 


و کائناتي که جهان را در اين ثانيه هاي پريشان مانده ، با اميد به پا نگاه داشته اند ، تجلي عشق به اين عاشقانه ...


ايمان دارم ، ايمان دارم که جايي ، همان گوشه کنار ها ، ستوني ، عمودي ، آهني به احترام قدم هايت قيام کرده و سر خم کرده ميان سنگيني روزگار تا کمر خم نکنند مادران هستي ... 


ايمان دارم ...


ايمان دارم که بخواهي ، معجزه مي شود ..


که بخواهي ، نشان مي دهي تمام قدرتت را ...


خدايا ...


مسيح درست زماني آمد که اميد ها به آمدن او رفته بود ..


درست همان زماني آمد که کسي باور نداشت بيايد ...


درست همان وقت آمد و دست کشيد بر سر مردگان که زنده مي کرد جان هاي بي جان را ...


خدايا ...


اين شب ها ، ليله الرغايبي هايي است که آمين هاي اشک وار و دل شکسته تا عرش را قامت خميده طي مي کنند ... 


حمد مي خوانيم


قرآن به سر مي گيريم ...


شب هاي قدر ما اين شب هاست ..


آويخته ايم چراغ هاي دعا بر شب هايمان ...


بک يا الله ...


بک يا الله ...


بک يا الله ...


 که سرنوشت يک ساله که نه ، يک عمرمان را اين شب هايي است که مي فرسايد جان را ، هر ثانيه اش به سالي ... ! 


بک يا محمد ...


بک يا محمد ...


بک يا محمد ..


بک يا علي ..


بک ياعلي ..


بک يا علي ..  


...


دستي نيست که از اين خانه خالي بازگردد ..


و مهربانيت را شکر


که هرچند رجوعمان به هنگام گرفتاري به تو نشان بي معرفتي مان باشد


اما


تو بگويي ؛ جز من کسي را ندارد  ...


که من لي غيرک ...


و دست کشي بر سرمان ...


که يدالله فوق ايديهم ... !


 


 


و واي ...


و واي بر قلمي که اين روز ها ، سوژه ي داغش اين عاشقانه هايي باشند که درکشان نکرده و هفته اي ديگر از خاطر ببرد و باز هم غبار فراموشي را بر جان هاي داده شده بر انتظار ، فراموش کند عشق را ... ايمان را ... معرفت را ... 


و واي ...


واي بر قلمي که  رو سياه کند قسمي را که به او ياد شده است ... 


و واي .. 


 


ــــــ


#س_شيرين_فرد


اين روز ها هر وقت خبري ، عکسي ، حرفي در اين باره بود ؛ يه آيه الکرسي و حمد بخونيم ، مطمئنم خدا معجزه مي کنه ... 


 


 


 


 

X
فروش اسکریپت خبرخوان کاوشگر + ارسال خودکار اخبار به کانال تلگرام
خرید و توضیحات بیشتر از لینک زیر
http://shopan.ir/?p=34