-->

تازه تر ها ...

هوالرحمن الرحيم


 


 


 


تازه آتل دستم را باز کرده ام ... آخر مي داني چيست ؟! جديد تر ها وقتي عصبي ، مضطرب ، نگران يا هيجان زده و ... مي شوم دستم شروع مي کند به مردن ! بله ؛ درست شنيدي ، مردن ... نه از آن مردن هاي راحت ها ... نه ! شروع مي کند به جان کندن ... چناني درد مي کشد و چناني درد مي کشم که گويي همين حالا کسي دارد با اره اي کند ذره ذره استخوانش را مي برد و تکه تکه مي کند و خرد خاکشير تا آن را جدا کند از رفيق چندين و چند ساله اش ! 


تازه آتل دستم را باز کرده ام آخر هيچ تاثيري جز ثابت نگه داشتن و کلافه کردن من نداشت ، دست من کارش را ادامه مي داد ... جديدتر ها ورم هم مي کند ... مثل يک بادکنکي که هر نفس جان دادنش را مي دمد در خودش ... تازه تر ها ناراحت که مي شوم ، دستم شروع مي کند به ورم کردن ... نه کم ها ... نه ...آنقدري ورم مي کند که حالا علاوه بر درد ، پوستم از کشيده شدن مي سوزد ... اصلا مي داني چيست ؟! تازه تر ها ناراحت که مي شوم گويي بغض اين چند ساله را دستم در خودش مي خورد ، مثل من که سال ها بغض ها را روي هم انباشتم ، حالا او دارد بغض هايم را خون دل مي کند  و روي هم جمع مي کند ، بغض تمام نامردي ها مي ماند درست بيخ گلويش ... درست هم جا ، جا خوش مي کند و مي شود غم باد ... بعد هم هي گر مي گيرد ، داغ مي شود ، يخ مي کند ، مي بارد ... عرق سرد ... 


تازه تر ها ، ناخن هايم را مي خورم ، پوست گوشه ي ناخن هايم را مي کنم ... آن دست هايي که تو با چال هاي عميقش ، زنانگي خاص صدايشان مي کردي حالا تبديل شده اند به زخم خوردگي هاي عميق ... به خون هاي خشک شده رويشان ، به ريشه هاي کنار ناخن هاي جويده شده ... به ... 


مي داني چيست ؟! تازه تر ها لب هايم هم آرامش ندارند ... پوستي نمانده برايشان ... 


تازه تر ها دست خودم نيست ، تمام تنم بي قرار است ... تمام تنم داغدار است ... تمام تنم آشوب است و آشوب است و آشوب است و آشوب ... 


تازه تر ها ؛ بيشتر گوش مي خواهم ، کمي بيشتر از دو تا گوشي که هر شب با لالايي غم هاي چهار انگشت آن طرف تري که بلند بلند براي خودش مي بافد و مي بافد ، مي خوابند ... 


تازه تر ها ... 


ــــ


#س_شيرين_فرد


صلواتي لطف مي کنيد ؟

برچسب ها :

تازه ...,تازه

سال نويتان ، سال آرزو ها

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


روز هاي پايان سال است و داريم يک سال ديگر را هم بسته بندي مي کنيم تا بگذاريم در انبار عمرمان . کارمند ها بي وقفه در تلاشند و حتي ثانيه اي براي استراحت دست نمي کشند فقط گاهي شيفت اشک را خنده برمي دارد و کشيک نگراني را ترس ... ! حتي بيست و هشتم اسفند را هم نمي روند بنشينند کنار خانه شان سبزه ، سبز کنند يا در تلاطم بازار ها دنبال تکميل خريد عيدشان باشند ... 


 خوب ، بد ، تلخ ، شيرين ، شاد ، غمگين ، دردناک و ... هرچه بوده الان در دسته ي پرونده هاي آرشيو نود و پنچ مانده و دارد مي رود تا به اتاق بايگاني برسد و همانجا خاک بخورد تا روزي خاطره اي بي مهابا بيايد و دستي بر گرد و غبار زمان نشسته بر پيشاني اش بکشد ، آخرين ثانيه ها با دعاي محوالحولي مهر اختتام مي زنيم بر زير پاي تمام اين پلک زدن هايي که پرده مي کشيدند هر ثانيه بر صداقت نهفته ي چشم هاي ... ؛ آخرين ثانيه ها را مي سپاريم به خودش و مي رويم تا روند اداري نود و ششي را آغاز کنيم که يک پرونده ي سربسته است و از همان اول رويش مهر فوق محرمانه اي خورده که تنها مي شود محتواي نخوانده اش را به تصحيح ثانيه هاي گذشته بر سجاده اي رساند که دستي طلب آرزو هاي نيامده و تقدير نانوشته مي کرد و بس ...


تمام اين روز هايي که مي آيند و بي صدا و آرام آرام و سريع رد مي شوند و سلامي نگفته بي رخصت مي روند ، همه شان ، همه شان ، همه شان در نهايت مي روند يکجايي ، کناري ، مي نشينند و تو زماني به خودت مي آيي که هزار ها هزار کاغذ را ورق زده اي و نشسته اي به انتظار حکم انتقال و تعطيلي اين اداره ي تعطيل ناشدني ، گاهي هم زماني نيست تا به خودت آيي و مشغول سياه کردن اين برگ برگي که همانجا پلک هايت مهلت دست بر هم دادن پيدا نمي کنند و درست در لحظه اي ، دست جانت را مي گيرند و مي برند مي نشانند روبروي تمام اين پرونده ها .. 


آن وقت است که تويي و خود خود خودت ... 


کار هاي اداري معمولا روز هاي زيادي طول مي کشند و از حوصله ي هر فردي بر نمي آيد تا دنبال آن ها برود ...



زندگي ما خارج از اين روند اداري نيست ، از همان اولين ثانيه هاي اول فروردين ، برگه ي اول فروردين نوشته مي شود تا آخرين ثانيه هاي سي اسفند که برگ پاياني نود و پنچ رقم بخورد و برود سمت حسابرسي ... 



لکن اين مسير ، مسيري است که خواه ناخواه درش افتاده ايم و مسئوليم به نظارت هر قطره خوني که با هر تپش مي روند و گشتي مي زنند و گاه گاهي بستني مي خورند ، خريد مي روند يا اگر حوصله نداشته باشند تمام خيابان هاي تيره ي شهر را پا به پاي شب ، طي مي کنند و تا خود صبح مي بارند و مي بارند و مي بارند ... ، اولش که نگاه مي کني اوووه چهل بسته پرونده و چهل سال زندگي در نظرت دور و بعيد مي آيد اما به خودت که مي آيي ميبيني ، سي بسته را بستي و پلک بر هم زدني نگذشت که حال اينجا نشسته اي درست مقابل تمام پرونده ها ...


مسير هاي اداري پر پيچ و تابند ، خاکي و سخت ... هي بايد اين پله را بالا بروي و به طبقه ي دهم برسي و هي بايد از نرده ها سر بخوري و از معاونت پرتت کنند بيرون و تو هي بروي و هي بروي و هي بروي و هي بروي ... 


گاهي اينقدر در خودت گم و گور مي شوي و عرق بر پيشاني ات بي اهميت مي شود که اصلا حواست نيست براي چه داري اين همه مي دوي ؟! اصلا حواست نيست درست ميان اين همه رفت و آمد مجوز ساخت يک اداره ي ديگري را به تو مي دهند که تو وزارت پدر شوي برايش يا رياست جمهوري مادر ... 


درست از همان مقابل در اين اداره ، کم کم اين شهر گسترش پيدا مي کند ، کوچه کوچه اش رنگ و بو مي گيرد ، جان مي گيرد ، اسم مي گيرد ... گاهي نام عشق ، گاهي نام شور ، گاهي نام غم ... هي وزارتخانه مي زني هي توسعه مي دهي ، بي آنکه خودت در جريان باشي ،‌در جريان مي افتي و آنقدر جريان مي يابي و کم کم زماني سنگين مي شود پشتت ... بر دوشت بادباني جا خوش مي کند که تو تنها هم و غم تمام دلت ، اين است که مبادا آبي تکان بخورد در دل و جان اين قايق کوچک دوست داشتني ... به خودت مي آيي ، درياي مادري شده اي شايد هم اقيانوس پدر ...


که بناست راه يابي به جلگه جلگه ي اين کره ي خاکي و رود جاري کني به تک تک درياچه هاي اطرافي که جان تو ، آغاز جانشان بود و حال دخترانگي شان ، مردانگي شان ، ناز کردن هاشان ، قلدري کردن هاشان ، اشک هاشان ، نق زدن هاي شبانه شان ، تک تک حال و احوالشان براي تو دنيايي است ...


جغرافياي دلي کم کم کامل مي شود ، کاش دست هاي رود ، از دو طرف زماني بهم برسند که از تمام اين سرزمين حيات ، فقط نامي نمانده باشد و هنوز فرصت باشد تا ماهي هاي قرمز دلت را آرام دهي در دريا هايي که جوانه ي جان تو از پاي گلدان عشق آن ها ، سر به آسمان کشيده ...


نود و شش سال شمردن تک تک فرصت هايي است که بناست استفاده شان کنيم تا عزيزانمان را در آغوش بکشيم و ببوييمشان پيش از آنکه مجبور باشيم باريدن چشم هامان را به نگاه بنشينيم و حسرت تمام بوسه هاي نکرده را زير خاک آرام دهيم ... نود و شش سال قرار هاي عاشقانه است ، قرار نيست مثل نود و پنج عقده اي بي شعوري شود که دست هايش را دست تا بيخ گلويمان دراز کرد و تا مي توانست فشار داد و فشار داد و فشار داد و تهش هم يک کبودي بزرگ به يادگار گذاشت درست بر راه نفسمان ...که هر بار بر آن دست بکشيم ورم کند و راه گلو ببنند و بغض ها نفست را بريده بريده ، ببرند و تو آرام نگيري ... نود و شش اگر هم مثل نود و پنچ عقده اي بازي در آورد و خواست تمام خشم اش را سد نفسمان کند ، بناست ما دست هامان را دراز کنيم تا گلويش را فشار دهيم و فشار دهيم و فشار دهيم ... تسليم شد که مي شود که چه بهتر اما اگر نشد ، دلمان آرام است که لااقل براي زندگي و لحظه هامان ، براي تک تک کاغذ هاي پرونده مان ، جنگيده ايم ... فقط تنها يک حرف مي ماند ، مني که با کلاه خود و زره ام بر سر هفت سيني نشسته ام که ميان تمام سين هايش ماهي گلي دور مي چرخد و فرياد بي صداي عشق مي دهد و خيره مي ماند به سنبلي که تا ديد اولين گلبرگ هايش دارند مي روند به سمت زردي ، اولين نشانه هاي بي حالي و ضعف و بيماري درش آغاز شود ،  ترسي را ميبينم که آرام آرام دارد مي آيد جلو ، هرقدر دور تر است کوچک تر و هرقدر پيش تر مي آيد ، ترسناک تر مي شود ... ترسي که نکند بنشينم يک گوشه و خستگي تمام اين سال ها چون سربازي در جبهه ي دشمن جنگيدن باز غوغا کند و آنقدر خون دل بخورم و آنقدر چشم هايم خون ببينند تا در نهايت من هم بمانم مغلوب ترس تمام ترس اين سال هايي که بنابود پيروز شوم اما ... 


 


ـــــ


سال نويتان ، سال رنگارنگ شدن در و ديوار تمام جغرافياي دلتان و ديدن آزين بستن تک تک کوچه هاي شهر هاي عشق ... 


سال ابر هايي به شکل آرزو هايي که باريدن مي گيرند و مي شوند رحمت و برکت بر جان تمام دانه دانه اي کاش هاي کاشته شده تا شوند نهال آرزو که بعد ميوه دهند از تک تک ستاره هاي آسمانتان که چه شيرين است و چه شيرين است و چه شيرين ...


التماس دعا ...


ياعلي ...


#س_شيرين_فرد


 

سرت را بالا بگير که تاج بندگي که مي گويند دختر است و بس

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


خدا بنده هايش را دانه دانه گزينش مي کند


و تهش


لوح افتخار مي دهد به تمام دردانه ها 


تهش ، دختر دار مي شوند عزيز تر ها و مسئوليتي را به دوش مي گيرند که تا هميشه با عشق بمانند برايش ... 


اگر خدا دخترت داد


حواست بايد خيلي جمع باشد


تا هميشه


که نسيم آرام آرام مي آيند به کناري و طره ي پريشانش به دست ، شانه مي کند


که بهار به دنبال قدم هاي او مي دود 


که آسمان به بالا بلنداي قامت او بي ستون مي ماند


که شب ماه تمامش ، بدرش را به چهارده او مديون است 


که ...


که تمام کائنات به احترام مي ايستند و مواظبند تا اگر مبادا روزي ، صدايت برش اندکي بلند شد ،


آرام آرام بيايند و بشوند غوغاي آشوب مانده به جان لحظه ها ...


که اگر خنديد ، بشوند بهاران و ببارند ز شوق و ببارند ز شور 


که مبادا اگر دلش را رنجاندي 


به خشم گيرند تمام ثانيه ها را ...


که اگر ... 


که اين شکوفه ، بناست تا شود زميني محکم که قدم هايي به رويش تا به آسمان رسند و جوانه هايي به پايش سر برند تا به عرش ...


آرام بگويم


که بناست 


مادر باشد و بس ... 



و


بي علت نيست که مي گويند بر نام فرزندانتان دقت کنيد ...


که گر او را زهرا خواندي 


دانه دانه اشک هايش سجده ي واجب دارد ...


اين دنيا


هرچه دار گذر باشد ،


از مادر ( سلام الله عليها ) نمي گذرد ... !


و چه سنگين شد


مسئوليت پسر دار ها


که بناست


علي باشند


براي زهرايشان ... 


ـــ


ولادت خانوم فاطمه ي زهرا ( سلام الله عليها ) ، روز زن و روز مادر مبارک : )


#س_شيرين_فرد


#چرک_نويس


 


تنهايي سر به فلک کشيده

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


نود و پنج ، دست هايش را گذاشت بيخ گلويمان ،


بيخ گلوي همه مان ...


نود و پنجي که آمدنش را خيلي هامان نود و قلبي تعبير کرده بوديم که قلبش درست واروونه شده بود تا جا خوش کند ميان سفره هاي دلمان ...


نود و پنج ، بي رحم بود ...


نود و پنج با ظاهر مهربان و عاشقانه اش آمد تا عاشقانه هامان را تا هميشه جاودان کند و داغ يک دل سير نگاه خيره مانده به چشم هايش را در دل هامان بگذارد ..


نود و قلب ، قلب هامان را فشرد ، درست دست هايش را دراز کرد ، گره شان زد ميان نفس نفس هايي که در ميان هرکدام دوستت دارمي نهفته بود ...


اين چه سري است ؟!


اين چه سري است که ...


شايد تمام اين مدت ميان واژه ها تقلا کردن و در نهايت محکوم به سکوت ماندن ، تمام اين مدت لال بودن قلم به پاس اين ثانيه ها بود ...


ثانيه هايي که بناست اين قلم ز بغض کاغذي را دريا کند ...


بگيرد دلش ، بگيرد دلم ، بگيرد ز ما تمام ثانيه هاي با هم بودنمان را  ...


تمام بار هايي که ديده بودمش ، شايد در همين پنج جا خوش کرده کنار نود و قلب ، خلاصه نشود ..


آري ...


کمتر بود از انگشتان يک دست لکن ...


فرصت ها ، کوتاهند ...


دردناک ...


و چون گذشتن ابري باران زا ، دلگير ...


قرار بود اين تابستان به زير پايش جا خوش کنم و در سايه سار رحمتي گسترانده درس پس دهم لکن ...


دلم آرام نمي ماند ...


 


مادرم هميشه تعريف مي کرد بارداري من ، آن هم بعد از سيزده سال آزگار آن هم با نذر و نياز درست در زماني بود که پيش ايشان درس پس ميداده ...


بارداريم ، اولين چشم گشودنم به اين دنيا ....


مادرم هميشه مي گفت تو دختر اويي ...


من بچه ي تمام صرف و نحو ها بودم ،


بچه ي نهايه 


فرزند کفايه 


فرزند خيارات ...


فرزند تمام ...


گمانم دومين ديدار بود ...


گمانم دومين ديدار بود که بغض ، گلويم را فشرد ...


هواي اشک کردم ...


زير پايشان باريدم و باريدم و باريدم


تنها بوديم 


با من باريدند ...


پا به پاي من ...


کاش مي شد


فقط يکبار


فقط يکبار ..


فقط يکبار ديگر دست بگيرم به دست هاي پر مهرشان


ببويم


ببوسم ...


کاش مي شد اين تسليت بر جان من باشد


کاش اين انالله من بود ...


کاش ...


 


 


 


 


 


ـــ


نود و پنج ، سال تنها تر شدنمان بود


خيلي تنها تر ..


و جان اين واژه هاي آشفته آرام نمي ماند ! 


دعا کنيد ... 


 


#س_شيرين_فرد


 

از مهربون ترين فرشته هاي دنيا

بسم الله الرحمن الرحيم 


 


 


تقريبا تمام نمايندگي هاي برند هاي مطرح چرم رو گشته بوديم ،


مشکل پسند بودم ...


پاشنه ي کوتاه ، ظاهر ساده و در عين حال شيک و دخترانه ...


تو تمام اين همه مغازه اي که ديده بوديم ، يه مدل خيلي عجيب به دلم نشسته بود ... 


همون اول تو ويترين ديدمش ، رفتم داخل ... 


اون هم سايز پام نداشت و تک سايز مونده بود ...


حالم خيلي گرفته بود ...


اتفاقي يه نمايندگي ديگه از اون برند رو هم ديديم من حواسم نبود اما بابا ، سريع رفت داخل و صدام کرد ... 


ديدم همون رنگ ، همون مدل ، سايز پام رو داره ...


پوشيدم ، تست کردم و خوشحال و شادان وقتي که داشت مي گذاشت تو جعبه تصادفا ديدم که پاشنش زده داره ...


يه خط از بالا تا پايين پارگي داره ...


هرچي پوليش کرد و واکس زد ، نرفت که نرفت ... بي فايده بود ... 


خانومه سرچ کرد تو سيستم انبار داريشون ، تو کل تهران چهارتا دونه بيشتر از اون مدل و اون سايز و اون رنگ نبود ... 


گفتم نمي خوامش ،


مي دونستم بابا مي خواد جنس خيلي خوب بخره و خوشش نمياد اگه اينجوري بشه ...


در ثاني بابا ، کم نمي خواست هزينه کنه


گفتم نمي خوامش اما بابا به خانومه نگاه کرد و گفت بپيچش ...


چندين بار اصرار کردم اما بابا حرف خودش بود که بود ... 


يواشکي در گوشم گفت : تو کل تهران چهار تا دونه بيشتر نبود ، نمي گرفتيمش تو دلت ميموند ... ، اشکالي نداره زده داشت ، در عوض يه دونه کفش ديگه هم انتخاب کن ببريم ...


بابا ها ، فرشته هايي روي زمين هستند که حواسشون به همه چيز هست ... 


همه چيز ... 


ــــ


+ قربون باباي مهربونم برم : ) 


+ براي دل همه ي باباها صلوات :)


دوست دارم باباي مهربونم ... 


 


 


#س_شيرين_فرد

نقدي بر مراسم ها و جشن هاي دانش آموزي

 


هوالرحمن


سلام عليكم


نفس ايجاد يك جو شاد ، با نشاط و مناسب در ميان درس هاي مختلف و فشار درسي وارده ، عمل و کار و فعاليت بسيار خوب ، متفاوت  و مفيدي است لکن برخي حواشي و برخي کارشکني ها و بعضا برخي اعمال که در عين نادرست بودن و ترويح موارد نا معتبر و نا درست  به زعم عده اي صحيح است ، باعث به انحراف کشيده شدن اين فرصت مناسب براي نشر و آموزش و تعليم و پرورش و يا حتي باعث اندوه قلبي دانش آموزان مي شود گرچه هدف اين نيست و جشن هايي نظير دهه ي فجر ، جشن پيروزي انقلاب اسلامي ، جشن هاي ديني و مذهبي نظير عيد غدير خم ، ولادت ائمه ي اطهار عليهم السلام  ، جشن هاي ملي و آييني و سنتي نظير يلدا ، نوروز  و ... صرفا براي ايجاد يک محيط با نشاط ، آشنايي با مفاهيم ديني ، بزرگان و آئين و سنت ملي و ... است اما برخي موارد باعث نرسيدن به اين هدف مي شود .


مواردي نظير اجبار دانش آموز به انجام برخي کار هاي خلاف ميل ايشان ، نظير مجري گري در صورتي که دانش آموز سال سوم يا سال چهارم ترجيح مي دهد بجاي نمايش يا مجري گري و تمرين براي اين ها به موارد مهم تر و آينده ساز تري نظير امتحانات نهايي و کنکور بپردازد ، البته اين جريان مرز باريکي با اقداماتي به ظاهر ناخوشايند براي دانش آموز اما در اصل و باطن شيرين و شخصيت ساز براي مقابله با ترس صحبت در جمع و عدم اعتماد به نفس و تعادل ميان درس و تفريح دارد که بايد به آن توجه شود . 


مواردي نظير اين مورد باعث ايجاد يک احساس اندوه و احساس بد نسبت به آن جشن يا آن مناسبت مي شود ، آن هم به طور ناخودآگاه . 


برخي موارد نظير مناسبات ديني و مذهبي نيازمند تفکر عميق تر و عمل بهتري مي باشند براي مثال در برخي مکان ها به انحرافات وارد شده در دين يا برخي مسايل نادرستي که در دين وارد شده بها داده شده و صرفا بدليل مطابق ميل انساني و مطابق نظر عده اي خاص بودن ، از گفتن مسئله ي اصلي و صحيح پرهيز مي شود و اين باوجود اين مسئله مي باشد که اسلام اصلي و چهره ي واقعي اسلام بسيار شيرين تر و دل نشين تر از اسلام عرضه شده ي نادرست امروزي است . مناسبات ديني نيازمند حضور يک متخصص مي باشند و يا اگر امکان اين مسئله نيست مي توان از متخصصين کمک گرفت ( از طريق تماس با مراجع پاسخگويي قم ، استفاء و ... ) براي مثال دف زدن در ميلاد عزيزان و بزرگان دين و يا بعضا گيتار ! با خواندن مداحي !!! در چنين مراسم هايي ( که حتي صاحبان اصلي اين مراسم ( عليهم السلام ) از اين امر رضايت ندارند ) از طرف مراجع بزرگوار ديني رد شده و حرام دانسته شده که متاسفانه برخي مدارس به بهانه ي جذب ، از راه هاي نادرست استفاده مي کنند اما بايد توجه داشت که هدف ، وسيله را توجيه نمي کند .


در مراسم هايي مثل صبح گاه ، اقتضاي زمان و شرايط دانش آموز ايستادن به مدت طولاني براي مثال سي يا حتي چهل و پنج دقيقه آن هم در ابتداي صبح نيست کما اينکه در هر شرايط و زماني درست نيست فردي ايستاده نگاه داشته شود و شما نشسته و صحبت کنيد . اين حرف تاثير نخواهد داشت هيچ ، اثر منفي هم خواهد گذاشت !( البته اگر به مسئله ي حق الناس نيز  توجه نشود و فقط جنبه ي روانشناسي در نظر گرفته شود ! ) 


برخي مدارس به سبب رفع تکليف مراسم را بسيار سطحي برگزار کرده که گاها باعث زدگي و يا خستگي دانش آموزان شده و برخي ديگر صرفا براي تبليغ نام مدرسه به مراسم هاي بسيار پر هزينه و تجملاتي که دانش آموز را از درس دور کرده و از حد تعادل لازمه خارجند ، مي پردازند .


برخي ديگر هم دانش آموز را به هزينه هاي سنگين و کار هاي غير معقول وا مي دارند . 


برخي مدارس هم به گزارش هاي جعلي و دروغين اکتفا مي کنند و ترجيح مي دهند تا زمان مراسم را براي کلاس هاي درسي صرف کنند که بايد توجه داشت درس خواندن محض ، باعث خستگي ، زدگي و يا حتي افت خواهد شد کما اينکه بسياري از مدارس بجاي زنگ ورزش ، تاريخ ، جغرافي ، دفاعي يا ...  دروس ديگري را جايگزين کرده اند اما اداره برنامه اي را دارد که در آن ساعت هاي استاندارد به چشم مي خورد . 


بايد توجه داشت که تمامي لحظات عمر ، فرصت يادگيري است نه فقط در سر کلاس و تمامي شرايط و حالات پيش رو و پيش آمده، آموزنده هستند نه فقط فرمول هاي نوشته شده روي تخته ، حال مي توان از اين ها استفاده ي درست و مفيد کرد و يا خير !


جشن ها و مراسم ها نيز از اين قاعده جدا نيستند . 


در پايان تشکر مي کنم براي انتخاب افرادي براي نظر خواهي که بطور مستقيم با اين جريان همراه هستند و مسلما نظرات سازنده تري خواهند داشت و اقدام شما براي پيگيري اين مسائل سبب بهبود و رشد و کمال بيشتري خواهد شد .


متشکرم که شنونده ي حرف هاي حقير بوديد . 


ساجده شيرين فرد 


نوزده بهمن ماه يک هزار و سيصد و نود و پنج 


ياعلي ...


 


 


ــــ


+ بگذريم از آنکه اين نقد را تکه تکه کردند و تنها قسمت هايي را که دلخواه بود حذف نکرده و چاپ کردند ! مهم آن است که مطلبي که بايد ، گفته شد . 

آي آسمان ، آرام


بسم الله الرحمن الرحيم


 


آي  آسمان ؛


صداي من را مي شنوي ؟!


مرا مي بيني ؟!


صورتم را رو به تو گرداندم تا بگويم


چند کلامي با تو حرف دارم


چند دقيقه بيشتر نيست ...


به پاي حرف هايم بنشين ولي


حواست باشد


اگر آزارم دهي


اگر بر من خشم گيري و رعد زني


دانه دانه اشک هايم را گله به مادر (سلام الله عليها ) مي کنم ...


که من فرزند ِ زهرايم ...


با خود چه فکر مي کني  ؟!


فکر مي کني چون دلت آسماني است و آبي ، مي تواني دل بشکني ؟!


فکر مي کني چون رنگ ِ نيلي ِ تو بازتاب ِ رنگ ِ دل ِ درياي ِ بي نهايت ِ اقيانوس است ، مي تواني رنگ ِ نفس هاي بابا ي مرا خون کني ؟!


فکر  مي کني چون ابر در دامان خود داري که کسي بر تو خشم مي کند ، برش اشک مي ريز و بر سرش فرياد ِ رعد سر مي دهد ، مي تواني اشک دختري را بروي گونه هايش جاري کني ... ؟!


فکر  مي کني چون دمت نسيم و بازدمت تخت ِ روان ِ گلبرگ هاي گل سرخ در هواست ، مي تواني نفس کسي را تنگ کني ؟!


با خود چه فکر  مي کني ؟!


تنها تويي که شب هايت را لالايي ستاره ها صبح مي کنند ؟! ماه ِ من اين روز ها لالايي نفس نفس هايش ، خس ِ خس ِ آن سينه اي که نمي دانم چطور آن دل ِ دريا درش جاي گرفته را نداي شب هاي ِ تاري ساخته که براي من ...


که براي من دير صبح مي شوند که چقدر اين شب طولانيست که ...


که بابا را امشب سرفه ها بيدار نگاه داشتند که کنار ِ ما بنشين که ما ...


آهاي آسمان


آرام باش


آرام ...


اهواز جانباز ِ شيميايي هم دارد ... !


 


ـــــــــــ


+ در پي ِ آمدن ِ بي اجازه ي ذرات گرد و غبار به اهواز


#س_شيرين_فرد 


غوغاي درد

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


 


تمام مدت انتظار ، اضطرابي در دل ، بلوا مي کرد ...


برايش حمد مي خواندم ، آيه الکرسي ...


ديگر نه برايم تصادف مادرم مهم بود و نه ضربه اي که به سرش خورده بود ...


نه حتي شوک وارده به مادرم ... 


فرياد هاي دختر در سرم بود ... 


از ته دل داد مي زد ، از ته دل طلب مي کرد مرگش را ...


چه شده بود ؟! چه شده بود که دختري به اين زيبايي و جواني ، درست زماني که مردي چشم به راه اوست تا به نامش شود ، هرچه قرص دارد به يکباره سر کشد ؟!


قلبم در فشار بود ،


حال او را مي فهميدم ، مي دانستم ، حال او را خوانده بودم ، امتحان داده بودم ...


دردش را مي دانستم ...


دختر جوان زيبا رويي که حال حتي روي پاي خود هم نمي تواند بايستد ،


حال حتي تا بيمارستان جانش نمي ماند و اينجا ، درست در يکي از درمانگاه هاي کوچه پس کوچه ها بايد اقدامات اوليه اش انجام مي شد تا منتقل شود ... 


ديشب ،


شب دردناکي بود


شبي که صبحش هنوز که هنوز است ، نرسيده و من


در حسرت آنکه چرا سرش را در آغوش نکشيدم تا آرام گريه کند ؟!

برچسب ها :

غوغاي درد,غوغاي

با همين زمزمه ها ، قد کشيديم ...

بسم الله الرحمن الرحيم


 


 


- مامان ... ! موهامو مي بافي ... ؟!


 


روي زمين نشسته بودم ؛


آرام به مو هايم ، دست مي کشيد و برايم زير لب روضه زمزمه مي کرد ...


 


- انا اعطيناک الکوثر ... 


 


ـــ


#س_شيرين_فرد 

X
فروش اسکریپت خبرخوان کاوشگر + ارسال خودکار اخبار به کانال تلگرام
خرید و توضیحات بیشتر از لینک زیر
http://shopan.ir/?p=34